امروز در این شهر نفیر است و فغانی
از جادوی چشم یکی شعبده خوانی
۱در شهر به هر گوشه یکی حلقه به گوشی است
از عشق چنین حلقه ربا چرب زبانی
۲بیزخم نیابی تو در این شهر یکی دل
از تیر نظرهای چنین سخته کمانی
۳ای شهر چه شهری تو که هر روز تو عید است
ای شهر مکان تو شد از لطف زمانی
۴چه جای مکان است و چه سودای زمان است
ای هر دو شده از دم تو نادره لانی
۵شهری است که او تختگه عشق خدایی است
بغداد نهان است وز او دل همدانی
۶امروز در این مصر از این یوسف خوبی
بیزجر و سیاست شده هر گرگ شبانی
۷صد پیر دو صدساله از این یوسف خوش دم
مانند زلیخا شده در عشق جوانی
۸او حاکم دلها و روانهاست در این شهر
ماننده تقدیر خدا حکم روانی
۹صد نور یقین سجده کن روی چو ماهش
کی سوی مهش راه بزد ابر گمانی
۱۰صد چون من و تو محو چنان بیمن و مایی
چون ظلمت شب محو رخ ماه جهانی
۱۱جز حضرت او نیست فقیرانه حضوری
جز سایه خورشید رخش نیست امانی
۱۲از حیله او یک دو سخن دارم بشنو
چون زهره ندارم که بگویم که فلانی
۱۳گر نام نگوییم و نشان نیز نگوییم
زین باده شکافیده شود شیشه جانی
۱۴هین دست ملرزان و فروکش قدح عشق
پازهر چو داری نکند زهر زیانی
۱۵هر چیز که خواهی تو ز عطار بیابی
دکان محیط است و جز این نیست دکانی
۱۶