برون کن سر که جان سرخوشانی
فروکن سر ز بام بینشانی
۱به هر دم رخت مشتاقان خود را
بدان سو کش که بس خوش میکشانی
۲که عاشق همچو سیل و تو چو بحری
که عاشق چون قراضهست و تو کانی
۳سقطهای چو شکر باز میگوی
که تو از لعلها در میفشانی
۴زهی آرامگاه جمله جانها
عجب افتاد حسن و مهربانی
۵ز خوبی روی مه را خیره کردی
به رحمت خود چنانتر از چنانی
۶به هر تیری هزار آهو بگیری
زهی شیری که بس سخته کمانی
۷به هر بحری که تازی همچو موسی
شکافد بحر تا در وی برانی
۸همه جان در شکر دارند از وصل
که هر یک گفت ما را نیست ثانی
۹به کوه طور تو بسیار موسی
ز غیرت گفته نی نی لن ترانی
۱۰ز شمس الدین بپرس اسرار لن را
که تبریز است دریای معانی
۱۱