ای دیده ز نم زبون نگشتی
وی دل ز فراق خون نگشتی
۱وی عقل مگر تو سنگ جانی
چون مایه صد جنون نگشتی
۲این یک هنرت هزار ارزد
کز عشق به هر فسون نگشتی
۳لیک از تو شکایت است دل را
کز ناله چو ارغنون نگشتی
۴ز اندیشه دوست بو نبردی
ز اندیشه خود فزون نگشتی
۵زان گرم نگشتهای ز خورشید
کز خانه تن برون نگشتی
۶چون گردش آفتاب دیدی
ماننده ذره چون نگشتی
۷چون آب حیات خضر دیدی
چون صافی و آبگون نگشتی
۸مرغ زیرک به پای آویخت
شکر است که ذوفنون نگشتی
۹زان درس جماد علم آموخت
تو مردم یعلمون نگشتی
۱۰شمس تبریز جان جانها
ز اول بده ای کنون نگشتی
۱۱