مندیش از آن بت مسیحایی
تا دل نشود سقیم و سودایی
۱لاحول کن و ره سلامت گیر
مندیش از آن جمال و زیبایی
۲فرصت ز کجا که تا کنی لاحول
چون نیست از او دمی شکیبایی
۳ماهی ز کجا شکیبد از دریا
یا طوطی روح از شکرخایی
۴چون دین نشود مشوش و ایمان
زان زلف مشوش چلیپایی
۵اخگر شده دل در آتش رویش
بگرفته عقول بادپیمایی
۶دل با دو جهان چراست بیگانه
کز جا برمد صفات بیجایی
۷ای تن تو و تره زار این عالم
چون خو کردی که ژاژ میخایی
۸ای عقل برو مشاطگی میکن
میناز بدین که عالم آرایی
۹بگرفته معلمی در این مکتب
با حفصی اگر چه کارافزایی
۱۰ای بر لب بحر همچو بوتیمار
دستور نه تا لبی بیالایی
۱۱اینها همه رفت ساقیا برخیز
با تشنه دلان نمای سقایی
۱۲مشرق چه کند چراغ افروزی
سلطان چه کند شهی و مولایی
۱۳مصقول شود چو چهره گردون
چون دود سیاه را تو بزدایی
۱۴درده تو شراب جان فزایی را
کز وی آموخت باده صهبایی
۱۵یکتا عیشی است و عشرتی کز وی
جان عارف گرفت یکتایی
۱۶از دست تو هر که را دهد این دست
بی عقبه لا شده است الایی
۱۷ای شاد دمی که آن صراحی را
از دور به مست خویش بنمایی
۱۸چون گوهر میبتافت بر خاکم
خاک تن من نمود مینایی
۱۹دریای صفات عشق میجوشد
رمزی دو بگویم ار بفرمایی
۲۰ور نی بهلم ستیر و بربسته
من دانم و یار من به تنهایی
۲۱زین بگذشتم بیار حمرا را
صفراشکن هزار صفرایی
۲۲تا روز رهد ز غصه روزی
وین هندوی شب رهد ز لالایی
۲۳در حال مگر درت فروبستهست
کاندر پیکار قال میآیی
۲۴