رفتم تصدیع از جهان بردم
بیرون شدم از زحیر و جان بردم
۱کردم بدرود همنشینان را
جان را به جهان بینشان بردم
۲زین خانه شش دری برون رفتم
خوش رخت به سوی لامکان بردم
۳چون میر شکار غیب را دیدم
چون تیر پریدم و کمان بردم
۴چوگان اجل چو سوی من آمد
من گوی سعادت از میان بردم
۵از روزن من مهی عجب درتافت
رفتم سوی بام و نردبان بردم
۶این بام فلک که مجمع جانهاست
ز آن خوشتر بد که من گمان بردم
۷شاخ گل من چو گشت پژمرده
بازش سوی باغ و گلستان بردم
۸چون مشتریی نبود نقدم را
زودش سوی اصل اصل کان بردم
۹زین قلب زنان قراضه جان را
هم جانب زرگر ارمغان بردم
۱۰در غیب جهان بیکران دیدم
آلاجق خود بدان کران بردم
۱۱بر من مگری که زین سفر شادم
چون راه به خطه جنان بردم
۱۲این نکته نویس بر سر گورم
که سر ز بلا و امتحان بردم
۱۳خوش خسپ تنا در این زمین که من
پیغام تو سوی آسمان بردم
۱۴بربند زنخ که من فغانها را
سرجمله به خالق فغان بردم
۱۵زین بیش مگو غم دل ایرا من
دل را به جناب غیب دان بردم
۱۶