سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی
سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی
۱هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است
گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
۲نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است
شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
۳سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم
دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
۴هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است
تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
۵ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی
کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
۶آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری
کوهها را جهت ذره شدن میسایی
۷چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری
چه نهانی و عجب این که در این غوغایی
۸گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر
ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
۹صورت عشق توی صورت ما سایه تو
یک دمم زشت کنی باز توام آرایی
۱۰مینماید که مگر دوش به خوابت دیدم
که من امروز ندارم به جهان گنجایی
۱۱ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست
همرهان پیش شدستند که را میپایی
۱۲هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند
شعله دم میزند این دم تو چه میفرمایی
۱۳شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد
تابش روز شود از وی نابینایی
۱۴