ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
چون جان و دل ببردی خود را تو درکشیدی
۱ما را چو سایه دیدی از پای درفتاده
جانا چو سرو سرکش از سایه سر کشیدی
۲چون سیل در کهستان ما سو به سو دوانه
اندر پیت تو خیمه سوی دگر کشیدی
۳تو آن مهی که هر کو آمد به خرمن تو
مانند آفتابش در کان زر کشیدی
۴کشتی ز رشک ما را باری چو اشک ما را
از چشم خود میفکن چون در نظر کشیدی
۵بر عاشقت ز صد سو از خلق زخم آید
از لطف و رحمت خود پیشش سپر کشیدی
۶یک قوم را به حیلت بستی به بند زرین
یک قوم را به حجت اندر سفر کشیدی
۷آوه که شد فضولی در خون چند گولی
رحمی بکن بر آن کش در شور و شر کشیدی
۸از چشم عاشقانت شب خواب شد رمیده
زیرا که بیدلان را وقت سحر کشیدی
۹ای عشق دل نداری تا که دلت بسوزد
خود جمله دل تو داری دل را تو برکشیدی
۱۰بس کن که نقل عیسی از بیخودی و مستی
در آخر ستوران در پیش خر کشیدی
۱۱