بازآمدی که ما را درهم زنی به شوری
داوود روزگاری با نغمه زبوری
۱یا مصر پرنباتی یا یوسف حیاتی
یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری
۲بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت
گفتم که آفتابی یا نور نور نوری
۳ای آسمان برین دم گردان و بیقراری
وی خاک هم در این غم خاموش و در حضوری
۴ای دلبر پریرین وی فتنه تو شیرین
دل نام تو نگوید از غایت غیوری
۵خورشید چون برآید خود را چرا نماید
با آفتاب رویت از جاهلی و کوری
۶بازآمد آن سلیمان بر تخت پادشاهی
جان را نثار او کن آخر نه کم ز موری
۷در پرده چون نشستی رسوا چرا نگشتی
این نیست از ستیری این نیست از ستوری
۸تره فروش کویش این عقل را نگیرد
تو بر سرش نهادی بنگر چه دور دوری
۹بازآمدهست بازی صیاد هر نیازی
ای بوم اگر نه شومی از وی چرا نفوری
۱۰بازآمد آن تجلی از بارگاه اعلا
ای روح نعره می زن موسی و کوه طوری
۱۱بازآمدی به خانه ای قبله زمانه
والله صلاح دینی پیوسته در ظهوری
۱۲