دل را تمام برکن ای جان ز نیک نامی
تا یک به یک بدانی اسرار را تمامی
۱ای عاشق الهی ناموس خلق خواهی
ناموس و پادشاهی در عشق هست خامی
۲عاشق چو قند باید بیچون و چند باید
جانی بلند باید کان حضرتی است سامی
۳هستی تو از سر و بن در چشم خویش ناخن
زنار روم گم کن در عشق زلف شامی
۴در عشق علم جهل است ناموس علم سهل است
نادان علم اهل است دانای علم عامی
۵از کوی بینشانش زان سوی جهل و دانش
وز جان جان جانش عشق آمدت سلامی
۶بر بام عشق بیتن دیدم چو ماه روشن
بر در بماندهام من زان شیوههای بامی
۷گر مست و گر میم من نی از دف و نیم من
از شیوه ویم من مست شراب جامی
۸آن چهرهی چو آتش در زیر زلف دلکش
گردن ببسته جان خوش در حلقههای دامی
۹گوید غمت ز تیزی وقتی که خون تو ریزی
کای دل تو خود چه چیزی وی جان تو خود کدامی
۱۰ای جان شبی که زادی آن شب سری نهادی
دادی تو آنچ دادی وز جان مطیع و رامی
۱۱ای روح برپریدی بر ساحلی چریدی
دل دادی و خریدی آن را که تش غلامی
۱۲گر رند و گر قلاشی ما را تو خواجه تاشی
ای شمس هر طواشی تبریز را نظامی
۱۳