چون روی آتشین را یک دم تو مینپوشی
ای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی
۱این جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین
زین سان که تو نهادی قانون می فروشی
۲سرنای جان ما را در می دمی تو دم دم
نی را چه جرم باشد چون تو همیخروشی
۳روپوش برنتابد گر تاب روی این است
پنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی
۴بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده
یا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی
۵گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی
ور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی
۶اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش
بس نعرهها شنیدم در زیر هر خموشی
۷گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانند
گفتا چو وقت آید تو نیز هم نپوشی
۸