اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
۱بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد
گرچه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
۲تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد
وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
۳چندین هزار خانه کی گشت از زمانه
تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
۴سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور
در خاطر مهندس و اندر دل فلانی
۵چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد
وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی
۶تبریز شمس دین را از لطف لابهای کن
کز باغ بیزمانی در ما نگر زمانی
۷