با صد هزار دستان آمد خیال یاری
در پای او بمیرا هر جا بود نگاری
۱خوبان بسی بدیدی حوران صفت شنیدی
این جا بیا که بینی حسن و جمال یاری
۲تا یافت جانم او را من گم شدم ز هستی
تا پای او گرفتم دستم نشد به کاری
۳ای مطرب الله الله از بهر عشق آن شه
آن چنگ را در این ره خوش برنواز تاری
۴زان چهرههای شیرین در دل عجیب شوری
این روی همچو زر را از مهر او عیاری
۵گویند زاریت چیست زین ناله در دو عالم
گفتم همین بسستم در هر دو عالم آری
۶رفتم نظاره کردن سوی شکار آن شه
میتاخت شاد و خندان آن ماه در غباری
۷تیری ز غمزه خود انداخت بر من آمد
تیری بدان شگرفی در لاغری شکاری
۸از گلستان عشقش خاری در این جگر شد
صد گلستان غلام خارش چگونه خاری
۹در پیش ذوق عشقش در نور آفتابش
تن چیست چون غباری جان چیست چون بخاری
۱۰در باغ عشق رویش خصمت خدای بادا
گر تو ز گل بگویی یا قامت چناری
۱۱از چشم ساحر تو گشتیم شاعر تو
عذر عظیم دارم در عشق خوش عذاری
۱۲یا رب ببینم آن را کان شاه میخرامد
داده به کون نوری زان چهره چو ناری
۱۳بینم که جان تلخم شیرین شده ز شهدش
بینم که اندرافتد شوری نو از شراری
۱۴از عشق شمس دین شد تبریز بهر این دم
مر گوش را سماعی مر چشم را نظاری
۱۵