اندر قمارخانه چون آمدی به بازی
کارت شود حقیقت هر چند تو مجازی
۱با جمله سازواری ای جان به نیک خویی
این جا که اصل کار است جانا چرا نسازی
۲گویی که من شب و روز مرد نمازکارم
چون نیست ای برادر گفتار تو نمازی
۳با ناکسان تو صحبت زنهار تا نداری
شو همنشین شاهان گر مرد سرفرازی
۴آخر چرا تو خود را کردی چو پای تابه
چون بر لباس آدم تو بهترین طرازی
۵بر خر چرا نشینی ای همنشین شاهان
چون هست در رکابت چندین هزار تازی
۶شیشه دلی که داری بربا ز سنگ جانان
باری به بزم شاه آ بنگر تو دلنوازی
۷در جانت دردمد شه از شادیی که جانت
هم وارهد ز مطرب وز پرده حجازی
۸سرمست و پای کوبان با جمع ماه رویان
در نور روی آن شه شاهانه میگرازی
۹شاهت همینوازد کای پیشوای خاصان
پیوسته پیش ما باش چون تو امین رازی
۱۰گاه از جمال پستی گاه از شراب مستی
گه با قدم قرینی گه با کرشم و نازی
۱۱مقصود شمس دین است هم صدر و هم خداوند
وصلم به خدمت او است چون مرغزی و رازی
۱۲هر کس که در دل او باشد هوای تبریز
گردد اگر چه هندو است او گلرخ طرازی
۱۳