رو که به مهمان تو مینروم ای اخی
بست مرا از طعام دود دل مطبخی
۱رزق جهان میدهد خویش نهان میکند
گاه وصال او بخیل در زر و مال او سخی
۲مال و زرش کم ستان جان بده از بهر جان
مذهب سردان مگیر یخ چه کند جز یخی
۳قسمت آن باردان مایده و نان گرم
قسمت این عاشقان مملکت و فرخی
۴قسمت قسام بین هیچ مگو و مچخ
کار بتر میشود گر تو در این میچخی
۵جنتی ای دل فروز دوزخی ای خوش بسوز
چند میان جهان مانده در برزخی
۶سوی بتان کم نگر تا نشوی کوردل
کور شود از نظر چشم سگ مسلخی
۷زلف بتان سلسلهست جانب دوزخ کشد
ظاهر او چون بهشت باطن او دوزخی
۸لیک عنایات حق هست طبق بر طبق
کو برهاند ز دام گرچه اسیر فخی
۹جانب تبریز رو از جهت شمس دین
چند در این تیرگی همچو خسان میزخی
۱۰