بازرهان خلق را از سر و از سرکشی
ای که درون دلی چند ز دل درکشی
۱ای دل دل جان جان آمد هنگام آن
زنده کنی مرده را جانب محشر کشی
۲پیرهن یوسفی هدیه فرستی به ما
تا بدرد آفتاب پیرهن زرکشی
۳نیزه کشی بردری تو کمر کوه را
چونک ز دریای غیب آیی و لشکر کشی
۴خاک در فقر را سرمه کش دل کنی
چارق درویش را بر سر سنجر کشی
۵سینه تاریک را گلشن جنت کنی
تشنه دلان را سوار جانب کوثر کشی
۶در شکم ماهیی حجره یونس کنی
یوسف صدیق را از بن چه برکشی
۷نفس شکم خواره را روزه مریم دهی
تا سوی بهرام عشق مرکب لاغر کشی
۸از غزل و شعر و بیت توبه دهی طبع را
تا دل و جان را به غیب بیدم و دفتر کشی
۹سنبله آتشین رسته کنی بر فلک
زهره مه روی را گوشه چادر کشی
۱۰مفخر تبریزیان شمس حق ای وای من
گر تو مرا سوی خویش یک دم کمتر کشی
۱۱