یا ساقی اسقنی براح
عجل فقد استضا صباحی
۱واستنور جملة النواحی
یا معتمدی و یا شفایی
۲یا ساقیتی و نور عینی
یا راحة مهجتی وزینی
۳یا بدر اما تقل من این؟
یا معتمدی و یا شفایی
۴چون از رخ او نظر ربودی
هر لحظه که با خودی جهودی
۵بیآتش عشق دانک دودی
یا معتمدی و یا شفایی
۶قد جاء قلندر مباحی
یا ساقی اقبلی براح
۷وأسقیه کذا الیالصباح
یا معتمدی و یا شفایی
۸زان روی که جان و جان فزایی
از یک نظری تو دلربایی
۹حقست ترا که بیوفایی
یا معتمدی و یا شفایی
۱۰سر دست بر آن قرار بودن
با فصل خزان بهار بودن
۱۱با یار رمیده یار بودن
یا معتمدی و یا شفایی
۱۲زان رو که ز هر خسیم خسته
اسرار تو ای مه خجسته
۱۳گوییم ولیک بسته بسته
یا معتمدی و یا شفایی
۱۴در عشق درآمدی بچستی
وانگاه تو لوح ما بشستی
۱۵بستیم و تو بسته را شکستی
یا معتمدی و یا شفایی
۱۶زین آتش در هزار داغیم
وز داغ چو صد هزار باغیم
۱۷وز ذوق تو چشم وهم چراغیم
یا معتمدی و یا شفایی
۱۸گویند که: « در جفاست، اسرار »
باور کردم ز عشق آن یار
۱۹نی نی، نه حد جفاست این کار
یا معتمدی و یا شفایی
۲۰ای دل تو به عشق چند جوشی؟!
تا کی تو ز عاشقی خروشی؟!
۲۱در عشق خوش است هم خموشی
یا معتمدی و یا شفایی
۲۲ای نقش خیال شهره یاری
از دیدهٔ ما مرو تو، باری
۲۳ای از رخ دوست یادگاری
یا معتمدی و یا شفایی
۲۴ای باغ بمانده از بهاری
گل رفت و بمانده سبزهزاری
۲۵میکن تو به صبر، دار داری
یا معتمدی و یا شفایی
۲۶من پند تو یار میگزینم
لیک از تبریز شمس دینم
۲۷در آتش عاشقی چنینم
یا معتمدی و یا شفایی
۲۸