همه خوف آدمی را از درونست
ولیکن هوش او دایم برونست
۱برون را مینوازد همچو یوسف
درون گرگیست کاو در قصد خونست
۲بدرّد زَهره او گر ببیند
درون را کاو به زشتی شکل چونست
۳بدان زشتی به یک حمله بمیرد
ولیکن آدمی او را زبونست
۴الف گشتهست نون میبایدش ساخت
که تا گردد الف چیزی که نونست
۵اگر نه خود عنایات خداوند
بدیدهستی چه امکان سکونست؟
۶نه عالم بُد نه آدم بُد نه روحی
که صافی و لطیف و آبگونست
۷که او را بود حکم و پادشاهی
نپنداری که این کار از کنونست
۸نمیگویم که در تقدیر شه بود
حقیقت بود و صد چندین فزونست
۹خداوندی شمسالدین تبریز
ورای هفت چرخ نیلگونست
۱۰به زیر ران او تقدیر رامست
اگر چه نیک تندست و حرونست
۱۱چو عقل کل بویی برد از وی
شب و روز از هوس اندر جنونست
۱۲که پیش همت او عقل دیدهست
که همتهای عالی جمله دونست
۱۳کدامین سوی جویم خدمتش را؟
که منزلگاه او بالای سونست
۱۴هر آن مشکل که شیران حل نکردند
بر او جمله بازی و فسونست
۱۵نگفتم هیچ رمزی تا بدانی
ز عین حال او اینها شجونست
۱۶ایا تبریز، خاک توست کحلم
که در خاکت عجایبها فنونست
۱۷