بر عاشقان فریضه بوَد جستوجوی دوست
بر روی و سر چو سیل دوان تا به جوی دوست
۱خود اوست جمله طالب و ما همچو سایهها
ای گفتوگوی ما همگی گفتوگوی دوست
۲گاهی به جوی دوست چو آب روان خوشیم
گاهی چو آب حبس شدم در سبوی دوست
۳گه چون حویجِ دیگ بجوشیم و او به فکر
کفگیر میزند که چنینست خوی دوست
۴بر گوش ما نهاده دهان او به دمدمه
تا جان ما بگیرد یکباره بوی دوست
۵چون جانِ جان، وی آمد از وی گُزیر نیست
من در جهان ندیدم یک جان عدوی دوست
۶بگدازدت ز ناز و چو مویت کند ضعیف
ندهی به هر دو عالم یکتای موی دوست
۷با دوست ما نشسته که ای دوست، دوست کو؟
کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست
۸تصویرهای ناخوش و اندیشهٔ رکیک
از طبع سست باشد و این نیست سوی دوست
۹خاموش باش تا صفت خویش خود کند
کو های های سرد تو؟ کو های هوی دوست؟
۱۰