گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهدهست
از عشق برنگردد آن کس که دلشدهست
۱مه نور میفشاند و سگ بانگ میکند
مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بدهست
۲کوهست نیست که که به بادی ز جا رود
آن گله پشهست که بادیش ره زدهست
۳گر قاعده است این که ملامت بود ز عشق
کری گوش عشق از آن نیز قاعدهست
۴ویرانی دو کون در این ره عمارتست
ترک همه فواید در عشق فایدهست
۵عیسی ز چرخ چارم میگوید الصلا
دست و دهان بشوی که هنگام مایدهست
۶رو محو یار شو به خرابات نیستی
هر جا دو مست باشد ناچار عربدهست
۷در بارگاه دیو درآیی که داد داد
داد از خدای خواه که این جا همه ددهست
۸گفتهست مصطفی که ز زن مشورت مگیر
این نفس ما زنست اگر چه که زاهدهست
۹چندان بنوش می که بمانی ز گفت و گو
آخر نه عاشقی و نه این عشق میکدهست
۱۰گر نظم و نثر گویی چون زر جعفری
آن سو که جعفرست خرافات فاسدهست
۱۱