بیا که عاشق ماهست وز اختران پیداست
بدانک مست تجلی به ماه راه نماست
۱میان روز شتر بر سر مناره رود
هر آنک گوید کو کو بدانک نابیناست
۲بگرد عاشق اگر صد هزار خام بود
مرا دو چشم ببندی بگویمت که کجاست
۳بیا به پیش من آ تا به گوش تو گویم
که از دهان و لب من پری رخی گویاست
۴کسی که عاشق روی پری من باشد
نزاده است ز آدم نه مادرش حواست
۵عجب مدار از آن کس که ماه ما را دید
چو آفتاب در آتش چو چرخ بیسر و پاست
۶سر بریده نگر در میان خون غلطان
دمی قرار ندارد مگر سر یحیاست
۷او آفتاب و چو ماهست آن سر بیتن
که روز و شب متقلب در این نشیب و علاست
۸بر این بساط خرد را اگر خرد بودی
بیامدی و بگفتی که این چه کارافزاست
۹کسی که چهره دل دید اوست اهل خرد
کسی که قامت جان یافت اوست کاهل صلاست
۱۰در این چمن نظری کن به زعفران رویان
که روی زرد و دل درد داغ آن سیماست
۱۱خموش باش مگو راز اگر خرد داری
ز ما خرد مطلب تا پری ما با ماست
۱۲که برد مفخر تبریز شمس تبریزی
خرد ز حلقه مغزم که سخت حلقه رباست
۱۳