هر آنک از سبب وحشت غمی تنهاست
بدانک خصم دلست و مراقب تنهاست
۱به چنگ و تنتن این تن نهادهای گوشی
تن تو توده خاکست و دمدمه ش چو هواست
۲هوای نفس تو همچون هوای گردانگیز
عدوِ دیده و بیناییست و خصم ِ ضیاست
۳توی مگر مگس این مطاعم عسلین
که زامقلو تو را درد و زانقلوه عناست
۴در آن زمان که در این دوغ میفتی چو مگس
عجب که توبه و عقل و رأیت تو کجاست
۵به عهد و توبه چرا چون فتیله میپیچی
که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست
۶بگو به یوسف یعقوب هجر را دریاب
که بی ز پیرهن نصرت تو حبس عماست
۷چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی
چو مردهایست ضریر و عقیله احیاست
۸به جای دارو او خاک میزند در چشم
بدان گمان که مگر سرمه است و خاک و دواست
۹چو لا تعاف من الکافرین دیارا
دعای نوح نبیست و او مجاب دعاست
۱۰همیشه کشتی احمق غریق طوفانست
که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست
۱۱اگر چه بحر کرم موج میزند هر سو
به حکم عدل خبیثات مر خبیثین راست
۱۲قفا همیخور و اندرمکش کلا گردن
چنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست
۱۳گلو گشاده چو فرج فراخ ماده خران
که کیر خر نرهد زو چو پیش او برخاست
۱۴بخور تو ای سگ گرگین شکنبه و سرگین
شکمبه و دهن سگ بلی سزا به سزاست
۱۵بیا بخور خر مرده سگ شکار نهای
ز پوز و ز شکم و طلعت تو خود پیداست
۱۶سگ محله و بازار صید کی گیرد
مقام صید سر کوه و بیشه و صحراست
۱۷رها کن این همه را نام یار و دلبر گو
که زشتها که بدو دررسد همه زیباست
۱۸که کیمیاست پناه وی و تعلق او
مصرف همه ذرات اسفل و اعلاست
۱۹نهان کند دو جهان را درون یک ذره
که از تصرف او عقل گول و نابیناست
۲۰بدانک زیرکی عقل جمله دهلیزیست
اگر به علم فلاطون بود برون سراست
۲۱جنون عشق به از صد هزار گردون عقل
که عقل دعوی سر کرد و عشق بیسر و پاست
۲۲هر آنک سر بودش بیم سر همش باشد
حریف بیم نباشد هر آنک شیر وغاست
۲۳رود درونه سم الخیاط رشته عشق
که سر ندارد و بیسر مجرد و یکتاست
۲۴قلاوزی کندش سوزن و روان کندش
که تا وصال ببخشد به پارهها که جداست
۲۵حدیث سوزن و رشته بهل که باریکست
حدیث موسی جان کن که با ید بیضاست
۲۶حدیث قصه آن بحر خوشدلیها گو
که قطره قطره او مایه دو صد دریاست
۲۷چو کاسه بر سر بحری و بیخبر از بحر
ببین ز موج تو را هر نفس چه گردشهاست
۲۸