به حق چشم خمار لطیف تابانت
به حلقه حلقهٔ آن طرهٔ پریشانت
۱بدان حلاوت بیمر و تنگهای شکر
که تعبیهست در آن لعل شکرافشانت
۲به کهربایی کاندر دو لعل تو درج است
که گشت از آن مه و خورشید و ذره جویانت
۳به حق غنچه و گلهای لعل روحانی
که دام بلبل عقلست در گلستانت
۴به آب حسن و به تاب جمال جانپرور
کز آن گشاد دهان را انار خندانت
۵بدان جمال الهی که قبلهٔ دلهاست
که دم به دم ز طرب سجده میبرد جانت
۶تو یوسفی و تو را معجزات بسیار است
ولی بسست خود آن روی خوب برهانت
۷چه جای یوسف بس یوسفان اسیر توند
خدای عز و جل کی دهد بدیشانت
۸ز هر گیاه و ز هر برگ رویدی نرگس
برای دیدنت از جا بدی به بستانت
۹چو سوخت ز آتش عشق تو جان گرمروان
کجا دهد شه سردان به دست سردانت
۱۰شعاع روی تو پوشیده کرد صورت تو
که غرقه کرد چو خورشید نور سبحانت
۱۱هزار صورت هر دم ز نور خورشیدت
برآید از دل پاک و نماید احسانت
۱۲درون خویش اگر خواهدت دل ناپاک
ز ابلهی و خری میکشد به زندانت
۱۳نه هیچ عاقل بفریبدت به حیلتِ عقل
نه پایبند کند جادهٔ هیچ سلطانت
۱۴تو را که در دو جهان مینگنجی از عظمت
ابوهریره گمان چون برد در انبانت؟!
۱۵به هر غزل که ستایم تو را ز پردهٔ شعر
دلم ز پرده ستاید هزار چندانت
۱۶دلم کی باشد؟ و من کیستم؟ ستایش چیست؟
ولیک جان را گلشن کنم به ریحانت
۱۷بیا تو مفخر آفاقْ شمس تبریزی
که تو غریب مهی و غریب ارکانت
۱۸