چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
به هر که قدر تو دانست میدهند برات
۱هلالوار ز راه دراز میآیند
برای کارگزاری ز قاضیالحاجات
۲به مفلسان که ز بازارشان نصیبی نیست
ز مخزن زر سلطان همیکشند زکات
۳پی گشادن درهای بسته میآیند
گرفته زیر بغلها کلیدهای نجات
۴به دست هر جان زنبیل زفت میآید
شنیده بانگ تعالو لتأخذوا الصدقات
۵بیا بیا گذری کن ببین زکات ملک
به طور موسی عمران و غلغل میقات
۶دریده پهلوی همیان از آن زر بسیار
دریده قوصرههاشان ز بار قند و نبات
۷ز خرمن دو جهان مور خود چه تاند برد
خمش کن و بنشین دور و میشنو صلوات
۸