وقت آن شد که ز خورشید ضیایی برسد
سوی زنگی شب از روم لوایی برسد
۱به برهنه شده عشق قبایی بدهند
وز شکرخانه آن دوست نوایی برسد
۲این همه کاسه زرین ز بر خوان فلک
بهر آنست که یک روز صلایی برسد
۳بره و خوشه گردون ز برای خورش است
تا ز خرمنگه آن ماه عطایی برسد
۴عاشقان را که جز این عشق غذایی دگرست
کاسه کدیه ایشان به ابایی برسد
۵نوخرانی که رهیدند ز بازار کهن
کهنه کاسد ایشان به بهایی برسد
۶مه پرستان که ستاره همه شب میشمرند
آخر این کوشش و اومید به جایی برسد
۷رو ترش کرده چو ابری که ببارید جفا
از وفا رست جفا هم به وفایی برسد
۸آنک دانست یقین مادر گلها خارست
همچو گل خندد چون خار جفایی برسد
۹خضری گرد جهان لاف زد از آب حیات
تا به گوش دل ما طبل بقایی برسد
۱۰گر ز یاران گل آلود بریدی مگری
چون ز گل دور شود آب صفایی برسد
۱۱دل خود زین دودلان سرد کن و پاک بشوی
دل خم شسته شود چون به سقایی برسد
۱۲ناسزا گفتن از آن دلبر شیرین عجبست
ناسزا گفت که تا جان به سزایی برسد
۱۳یار چون سنگ دلان خانه ما را بشکست
تا که هر خانه شکسته به سرایی برسد
۱۴دوش در خواب بدیدم صلاح الدین را
گسترد سایه دولت چو همایی برسد
۱۵