وای آن دل که بدو از تو نشانی نرسد
مرده آن تن که بدو مژده جانی نرسد
۱سیه آن روز که بینور جمالت گذرد
هیچ از مطبخ تو کاسه و خوانی نرسد
۲وای آن دل که ز عشق تو در آتش نرود
همچو زر خرج شود هیچ به کانی نرسد
۳سخن عشق چو بیدرد بود بر ندهد
جز به گوش هوس و جز به زبانی نرسد
۴مریم دل نشود حامل انوار مسیح
تا امانت ز نهانی به نهانی نرسد
۵حس چو بیدار بود خواب نبیند هرگز
از جهان تا نرود دل به جهانی نرسد
۶غفلت مرگ زد آن را که چنان خشک شدست
از غم آنک ورا تره به نانی نرسد
۷این زمان جهد بکن تا ز زمان بازرهی
پیش از آن دم که زمانی به زمانی نرسد
۸هر حیاتی که ز نان رست همان نان طلبد
آب حیوان به لب هر حیوانی نرسد
۹تیره صبحی که مرا از تو سلامی نرسد
تلخ روزی که ز شهد تو بیانی نرسد
۱۰