ز اول روز که مخموری مستان باشد
شیخ را ساغر جان در کف دستان باشد
۱پیش او ذره صفت هر سحری رقص کنیم
این چنین عادت خورشیدپرستان باشد
۲تا ابد این رخ خورشید سحر در سحرست
تا دل سنگ از او لعل بدخشان باشد
۳ای صلاح دل و دین تو ز برون جهتی
تا چنین شش جهت از نور تو رخشان باشد
۴بنده عشق تو در عشق کجا سرد شود
چون صلاح دل و دین آتش سوزان باشد
۵تو رضای دل او جو اگرت دل باید
دل او چون طلبد آنک گران جان باشد
۶ای بس ایمان که شود کفر چو با او نبود
ای بسی کفر که از دولتش ایمان باشد
۷گلخنی را چو ببینی به دل و روی سیاه
هر چه از کان گهر گوید بهتان باشد
۸شمس تبریز تو سلطان همه خوبانی
هم جمال تو مگر یوسف کنعان باشد
۹