بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
خوشتر از جان چه بود؟ از سر آن برخیزد
۱بر حصار فلک ار خوبی تو حمله برد
از مقیمان فلک بانگ امان برخیزد
۲بگذر از باغ جهان یک سحر ای رشک بهار
تا ز گلزار و چمن رسم خزان برخیزد
۳پشت افلاک خمیدست از این بار گران
ای سبک روح ز تو بار گران برخیزد
۴من چو از تیر توام بال و پری بخش مرا
خوش پرد تیر زمانی که کمان برخیزد
۵رمه خفتست همیگردد گرگ از چپ و راست
سگ ما بانگ برآرد که شبان برخیزد
۶من گمانم تو عیان پیش تو من محو به هم
چون عیان جلوه کند چهره گمان برخیزد
۷هین خمش دل پنهانست کجا زیر زبان
آشکارا شود این دل چو زبان برخیزد
۸این مجابات مجیر است در آن قطعه که گفت
بر سر کوی تو عقل از سر جان برخیزد
۹