لحظهای قصه کنان قصه تبریز کنید
لحظهای قصه آن غمزه خون ریز کنید
۱در فراق لب چون شکر او تلخ شدیم
زان شکرهای خدایانه شکرریز کنید
۲هندوی شب سر زلفین ببرد ز طمع
زلف او گر بفشانید عبربیز کنید
۳بس زبان کز صفت آن لب او کند شود
چون سنان نظر از دولت او تیز کنید
۴ای بسا شب که ز نور مه او روز شود
گرچه مه در طلبش شیوه شبخیز کنید
۵وقت شمشیر بود واسطهها برگیرید
صرف آرید نخواهیم که آمیز کنید
۶شمس تبریز که خورشید یکی ذره اوست
ذره را شمس مگوییدش و پرهیز کنید
۷