گفتم مکن چنینها ای جان چنین نباشد
غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد
۱غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد
چون خردهاش بسوزم گر خرده بین نباشد
۲غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد
صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد
۳غم خصم خویش داند هم حد خویش داند
در خدمت مطیعان جز چون زمین نباشد
۴چون تو از آن مایی در زهر اگر درآیی
کی زهر زهره دارد تا انگبین نباشد
۵در عین دود و آتش باشد خلیل را خوش
آن را خدای داند هر کس امین نباشد
۶هر کس که او امین شد با غیب همنشین شد
هر جنس جنس خود را چون همنشین نباشد
۷ای دست تو منور چون موسی پیمبر
خواهم که دست موسی در آستین نباشد
۸زیرا گل سعادت بیروی تو نروید
ایاک نعبد ای جان بینستعین نباشد
۹