وقتی خوش است ما را، لابد نبید باید
وقتی چنین به جانی جامی خرید باید
۱ما را نبید و باده از خم غیب آید
ما را مقام و مجلس عرش مجید باید
۲هر جا فقیر بینی با وی نشست باید
هر جا زحیر بینی از وی برید باید
۳بگریز از آن فقیری کاو بند لوت باشد
ما را فقیر معنی چون بایزید باید
۴از نور پاک چون زاد او باز پاک خواهد
و آنکهز حدث بزاید او را پلید باید
۵اما چو قلب و نیکو مانندهاند با هم
پیش چراغ یزدان آن را گزید باید
۶بر دل نهاد قفلی یزدان و ختم کردش
از بهر فتح این در در غم تپید باید
۷سگ چون به کوی خسبد از قفل در چه باکش
اصحاب خانهها را فتح کلید باید
۸سالی دو عید کردن کار عوام باشد
ما صوفیان جان را هر دم دو عید باید
۹جان گفت من مریدم زایندهٔ جدیدم
زایندگان نو را رزق جدید باید
۱۰ما را از آن مفازه عیشیست تازه تازه
آن را که تازه نبود او را قدید باید
۱۱ای آمده چو سردان اندر سماع مردان
زنده ز شخص مرده آخر بدید باید
۱۲گر زانکه چوب خشکی جز زآتشی نخنبی
ور زانکه شاخ سبزی آخر خمید باید
۱۳آن ذوق را گرفتم پستان مادر آمد
بنهاد در دهانت آخر مکید باید
۱۴خامش که در فصاحت عمر عزیز بردی
در روضهٔ خموشان چندی چرید باید
۱۵ای شمس حق تبریز در گفتنم کشیدی
روزی دو در خموشی دم درکشید باید
۱۶