چه پادشاست که از خاک پادشا سازد
ز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد
۱باقرضوا الله کدیه کند چو مسکینان
که تا تو را بدهد ملک و متکا سازد
۲به مرده برگذرد مرده را حیات دهد
به درد درنگرد درد را دوا سازد
۳چو باد را فسراند ز باد آب کند
چو آب را بدهد جوش از او هوا سازد
۴نظر مکن به جهان خوار کاین جهان فانیست
که او به عاقبتش عالم بقا سازد
۵ز کیمیا عجب آید که زر کند مس را
مسی نگر که به هر لحظه کیمیا سازد
۶هزار قفل اگر هست بر دلت مهراس
دکان عشق طلب کن که دلگشا سازد
۷کسی که بیقلم و آلتی به بتخانه
هزار صورت زیبا برای ما سازد
۸هزار لیلی و مجنون ز بهر ما برساخت
چه صورتست که بهر خدا خدا سازد
۹گر آهنست دل تو ز سختیاش مگری
که صیقل کرمش آینه صفا سازد
۱۰ز دوستان چو ببری به زیر خاک روی
ز مار و مور حریفان خوش لقا سازد
۱۱نه مار را مدد و پشت دار موسی ساخت
نه لحظه لحظه ز عین جفا وفا سازد
۱۲درون گور تن خود تو این زمان بنگر
که دم به دم چه خیالات دلربا سازد
۱۳چو سینه بازشکافی در او نبینی هیچ
که تا زنخ نزند کس که او کجا سازد
۱۴مثل شدست که انگور خور ز باغ مپرس
که حق ز سنگ دو صد چشمهٔ رضا سازد
۱۵درون سنگ بجویی ز آب اثر نبود
ز غیب سازد نه از پستی و علا سازد
۱۶ز بیچگونه و چون آمد این چگونه و چون
که صد هزار بلی گو خود او زلا سازد
۱۷دو جوی نور نگر از دو پیه پاره روان
عجب مدار عصا را که اژدها سازد
۱۸در این دو گوش نگر کهربای نطق کجاست
عجب کسی که ز سوراخ کهربا سازد
۱۹سرای را بدهد جان و خواجه ایش کند
چو خواجه را بکشد باز از او سرا سازد
۲۰اگر چه صورت خواجه به زیر خاک شدست
ضمیر خواجه وطنگه ز کبریا سازد
۲۱به چشم مردم صورت پرست خواجه برفت
ولیک خواجه ز نقش دگر قبا سازد
۲۲خموش کن به زبان مدحت و ثنا کم گوی
که تا خدای تو را مدحت و ثنا سازد
۲۳