به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
۱برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
۲جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
۳مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»
که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
۴فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
۵تو را غروب نماید ولی شروق بود
لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد
۶کدام دانه فرورفت در زمین که نَرُست؟!
چرا به دانهٔ انسانت این گمان باشد؟!
۷کدام دلو فرورفت و پر برون نامد
ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد؟!
۸دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا
که هایهوی تو در جوّ لامکان باشد
۹