عشق تو مست و کف زنانم کرد
مستم و بیخودم چه دانم کرد
۱غوره بودم کنون شدم انگور
خویشتن را ترش نتانم کرد
۲شکرینست یار حلوایی
مشت حلوا در این دهانم کرد
۳تا گشاد او دکان حلوایی
خانهام برد و بیدکانم کرد
۴خلق گوید چنان نمیباید
من نبودم چنین چنانم کرد
۵اولا خم شکست و سرکه بریخت
نوحه کردم که او زیانم کرد
۶صد خم می به جای آن یک خم
درخورم داد و شادمانم کرد
۷در تنور بلا و فتنه خویش
پخته و سرخ رو چو نانم کرد
۸چون زلیخا ز غم شدم من پیر
کرد یوسف دعا جوانم کرد
۹میپریدم ز دست او چون تیر
دست در من زد و کمانم کرد
۱۰پر کنم شکر آسمان و زمین
چون زمین بودم آسمانم کرد
۱۱از ره کهکشان گذشت دلم
زان سوی کهکشان کشانم کرد
۱۲نردبانها و بامها دیدم
فارغ از بام و نردبانم کرد
۱۳چون جهان پر شد از حکایت من
در جهان همچو جان نهانم کرد
۱۴چون مرا نرم یافت همچو زبان
چون زبان زود ترجمانم کرد
۱۵چون زبان متصل به دل بودم
راز دل یک به یک بیانم کرد
۱۶چون زبانم گرفت خون ریزی
همچو شمشیر در میانم کرد
۱۷بس کن ای دل که در بیان ناید
آن چه آن یار مهربانم کرد
۱۸