ای شکوهت خیمه بر بالای هفت اختر زده
هیبت بانگ سیاست بر شه خاور زده
۱شیخ ابواسحق سلطانیکه از شمشیر او
مهر لرزانست و مه ترسان و گردون سرزده
۲دولت اقبال در بالای چترت دائما
همچو مرغابی سلیمانی پر اندر پر زده
۳هر کجا صیت تو رفته خطبهها آراسته
هر کجا نامت رسیده سکهها بر زر زده
۴روز اول مشتری چون دید فرخ طالعت
در جهانگیری به نامت فال اسکندر زده
۵بندگانت پایه بر عرش معلی ساخته
پاسبانانت علم بر طارم اخضر زده
۶هرکجا فیروز بختی شهریاری صفدری
از دل و جان لاف خدمتکاری این در زده
۷از قبولت هرکه او چوگان دولت یافته
گوی در میدان این ایوان مینا در زده
۸مطربان بزم جان بخشت به هر آوازهای
طعنهها بر نغمهٔ ناهید خنیاگر زده
۹ابر دستت بر جهان باران رحمت ریخته
برق تیغت درنهاد دشمنان آذر زده
۱۰هرکجا شه عزم کرده همچو فراشان ز پیش
دولت آنجا سایبان افراخته چادر زده
۱۱با سپاهت هرکه یک ساعت به پیکار آمده
از دو پیکر زخمها یا بیش بر پیکر زده
۱۲هم سماک رامحش صد تیر در دل دوخته
هم شهاب رایتش صد تیر بر مغفر زده
۱۳داده هر روز آستانت را چو شاهان بوسها
هر سحر کز جیب گردون جرم خور سر بر زده
۱۴تا ابد نام تو باقی باد و نام دشمنت
همچو مرسوم منش ناگه قلم بر سر زده
۱۵