چو شقهٔ شب عنبر نثار بگشایند
در سراچهٔ نیلی حصار بگشایند
۱سپهر را تتق زرنگار بربندند
ز پیش پردهٔ گوهر نگار بگشایند
۲به زخم تیغ مقیمان خطهٔ خاور
ولایت از سپه زنگبار بگشایند
۳شکوفهها که در آن لحظه چشم باز کنند
زبان به شکر نسیم بهار بگشایند
۴چو غنچهها کمر حسن بر میان بندند
هزار نعره ز جان هزار بگشایند
۵چو بیدها به در آرند تیغها ز غلاف
چه خون که از جگر لالهزار بگشایند
۶به ذوق روزهٔ یکساله شاهدان چمن
به جرعههای می خوشگوار بگشایند
۷به لطف خون ز رگ ارغوان و شاهد گل
به نوک نشتر سر تیز خار بگشایند
۸میان باغ خجالت کشند لاله و گل
اگر نقاب ز رخسار یار بگشایند
۹هوای باغ و شمیم گل و نسیم بهار
گره ز طبع من دلفکار بگشایند
۱۰مجاهزان طبیعت به دست باد صبا
هزار نافهٔ مشگ تتار بگشایند
۱۱ز بهر عرض ثنا و دعای حضرت شاه
زبان سوسن و دست و چنار بگشایند
۱۲مدبدان فلک را چو کار در بندند
بیمن رای شه کامکار بگشایند
۱۳شکوه و باسش اگر بانگ بر زمانه زنند
زهم توالی لیل و نهار بگشایند
۱۴وگر به قهر نگاهی کنند بر افلاک
ز هفت بختی گردون قطار بگشایند
۱۵چو برق تیغ بر اعدای او زبانه زند
زبان دوست به صد زینهار بگشایند
۱۶به روز رزم غلامان او چو قهر کنند
ز حد قاهره تا قندهار بگشایند
۱۷به کینه چون کمر کارزار دربندند
به حمله صد گره از کوهسار بگشایند
۱۸هزار قلعه رویین اگر به پیش آید
به زور بازوی خنجر گذار بگشایند
۱۹جهان پناها با آنکه تیغ و بازوی تو
مدار این فلک بی مدار بگشایند
۲۰به لطف دست و دلت هر دمی جهانی را
زبند حادثهٔ روزگار بگشایند
۲۱مبارزان توغران روند بر سر خصم
چو شیر را که برای شکار بگشایند
۲۲همه دعای تو یابند بر جریدهٔ من
چو روزنامه به روز شمار بگشایند
۲۳همیشه تا بد و نیک از قضای حق دانند
چو عاقلان نظر اعتبار بگشایند
۲۴تو کامران و پیاپی مدبران قضا
به روی تو، در هر اختیار بگشایند
۲۵