چو صبح رایت خورشید آشکار کند
ز مهر قبلهٔ افلاک زرنگار کند
۱زمانه مشعلهٔ قدسیان برافروزد
سپهر کسوت روحانیان شعار کند
۲خجسته خسرو سیارگان به طالع سعد
دگر عزیمت صحرا و کوهسار کند
۳چو خیل ترک که بر لشگر حبش تازد
چو شاه روم که آهنگ زنگبار کند
۴به زخم تیغ ممالکستان کشور گیر
هزار رخنه در این نیلگون حصار کند
۵جهان حراقهٔ شب را به تف گرمی صبح
ز تاب شعلهٔ خورشید پر شرار کند
۶زمانه دامن افلاک را زلطف شفق
هزار لالهٔ نورسته در کنار کند
۷سپهر عقد ثریا نهاده بر کف دست
بدان امید که در پای شه نثار کند
۸صفای صبح دل عاشقان به دست آرد
نسیم باد صبا ساز نوبهار کند
۹رسید موسم نوروز و گاه آن آمد
که دل هوای گلستان و لالهزار کند
۱۰صبا فسانهٔ حوران سروقد گوید
چمن حکایت خوبان گلعذار کند
۱۱عروس گل ز عماری جمال بنماید
به ناز جلوهکنان عزم جویبار کند
۱۲سحاب گردن و گوش مخدرات چمن
ز فیض خویش پر از در شاهوار کند
۱۳هزار عاشق دلخسته را به یک نغمه
نوای بلبل شوریده بیقرار کند
۱۴صبا به هرچه زند دم به پیش لاله و گل
روایت از نفس نافهٔ تتار کند
۱۵ز ذوق نرگس تر آب در دهان آرد
اگر نگاه در این نظم آبدار کند
۱۶چنار دست برآورده روز و شب چون من
دعای دولت سلطان کامکار کند
۱۷در اینچنین سره فصلی چگویم آنکس را
که ترک بادهٔ جانبخش خوشگوار کند
۱۸کسیکه باده ننوشد چه خوشدلی بیند
دلیکه عشق نورزد دگر چه کار کند
۱۹غلام نرگس آنم که با صراحی می
گرفته دست بتی بر چمن گذار کند
۲۰گهی به بوسهای از لعل او شود قانع
گهی به نقطهای از لعلش اختصار کند
۲۱گهی حکایت عیش گذشته گوید باز
گهی شکایت احداث روزگار کند
۲۲دمی ز نغمهٔ نی نالهٔ حزین شنود
دمی به ساغر می چارهٔ خمار کند
۲۳نه همچو من که درونم بسوزد آتش شوق
چو یاد صحبت یاران غمگسار کند
۲۴کنار من شود از خون دیده مالامال
دل رمیده چو یاد دیار و یار کند
۲۵در این غریبی و آوارگی چنین که منم
مرا به لطف که پرسد که اعتبار کند
۲۶عبید را به از این نیست در چنین سختی
که تکیه بر کرم و لطف کردگار کند
۲۷نه بیش در طلب مال بیثبات رود
نه اعتماد بر این جاه مستعار کند
۲۸به آب توبه ز کار جهان بشوید دست
ز توشه درگذرد گوشه اختیار کند
۲۹به صدق روی دعا همچو جبرئیل امین
به سوی بارگه شاه و شهریار کند
۳۰مگر عنایت شاه جهان ابو اسحاق
دلش به عاطفت خود امیدوار کند
۳۱جمال دنیی و دین آنکه آسمان به لند
غبار درگه او تاج افتخار کند
۳۲یگانه حیدر ثانی که در زمان نبرد
ز تاب حملهٔ او کوه زینهار کند
۳۳جهان پناها هرکس که بختیار بود
دعای جان تو سلطان بختیار کند
۳۴زمانه نام تو جمشید تاجبخش نهاد
فلک خطاب تو خورشیدکان یسار کند
۳۵خرد چو بازو و تیغ تو با خیال آرد
حدیث حیدر کرار و ذوالفقار کند
۳۶به روز معرکه بدخواه در برابر تو
چو روبهیست که با شیر کارزار کند
۳۷حسود جاه تو هرگه که پایهای طلبد
سیاست تو اشارت به پای دار کند
۳۸هزار حاتم طی را به گاه فیض سخا
به نان بحر نوال تو شرمسار کند
۳۹نه جرم در بر عفو تو ناامید شود
نه آز بر در بر تو انتظار کند
۴۰ز حد گذشت جسارت کنون همان بهتر
که بر دعا سخن خویش اختصار کند
۴۱مدار دولت ودین بر جناب جاه تو باد
همیشه تا که فلک بر مدر مدار کند
۴۲بقای عمر تو چندانکه حصر نتواند
هزار سال محاسب اگر شمار کند
۴۳