از حد گذشت درد و به درمان نمیرسیم
بر لب رسید جان و به جانان نمیرسیم
۱گر رهروان به کعبهٔ مقصود میرسند
ما جز به خارهای مغیلان نمیرسیم
۲آنانکه راه عشق سپردند پیش از این
شبگیر کردهاند به ایشان نمیرسیم
۳ایشان مقیم در حرم وصل ماندهاند
ما سعی میکنیم و به دربان نمیرسیم
۴بویی ز عود میشنود جان ما ولی
در کُنْهِ کار مجمرهگردان نمیرسیم
۵چون صبح در صفا نفس صدق میزنیم
لیکن به آفتاب درخشان نمیرسیم
۶در مسکنت چو پیرو سلمان نمیشویم
در سلطنت به جاه سلیمان نمیرسیم
۷همچون عبید واله و حیران بماندهایم
در سر کارخانهٔ یزدان نمیرسیم
۸