بییار، دل شکسته و دور از دیار خویش
درماندهایم، عاجز و حیران به کار خویش
۱از روزگار هیچ مرادی نیافتیم
آزردهایم، لاجرم از روزگار خویش
۲نه کار دل به کام و نه دلدار سازگار
خونیندلم ز طالع ناسازگار خویش
۳یکدم قرار نیست دلم را ز تاب عشق
در آتشم ز دست دل بیقرار خویش
۴از بهر آن که میزند آبی بر آتشم
منت پذیرم از مژهٔ سیلبار خویش
۵دیوانه دل به عشق سپارد عبیدوار
عاقل به دست دل ندهد اختیار خویش
۶