با ما نکرد آن بت سرکش وفا هنوز
آخر نشد میانهٔ ما ماجری هنوز
۱ما خستگان در آتش شوقش بسوختیم
وان شوخ دیده سیر نگشت از جفا هنوز
۲بعد از هزار درد که بر جان ما نهاد
رحمت نکرد بر دل مسکین ما هنوز
۳از کوی دوست بیخود و سرگشته میرویم
دل خسته بازمانده و چشم از قفا هنوز
۴بوسیست خونبهای من و لعل او مرا
صد بار کشت و میندهد خونبها هنوز
۵دل در شکنج طرهٔ پر پیچ و تاب او
مانده است در کشاکش دام بلا هنوز
۶مسکین عبید در غم عشقش ز جان و دل
بیگانه گشت و یار نشد آشنا هنوز
۷