قصهٔ درد دل و غصهٔ شبهای دراز
صورتی نیست که جایی بتوان گفتن باز
۱محرمی نیست که با او به کنار آرم روز
مونسی نیست که با وی به میان آرم راز
۲در غم و خواری از آنم که ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم که ندارم دمساز
۳خود چه شامیست شقاوت که ندارد انجام
یا چه صبحست سعادت که ندارد آغاز
۴بینیازی ندهد دهر خدایا تو بده
سازگاری نکند خلق خدایا تو بساز
۵از سر لطف دل خستهٔ بیچاره عبید
بنواز ای کرم عام تو بیچارهنواز
۶