گوئی آن یار که هر دو ز غمش خستهتریم
با خبر نیست که ما در غم او بیخبریم
۱از خیال سر زلفش سر ما پرسوداست
این خیالست که ما از سر او درگذریم
۲با قد و زلف درازش نظری میبازیم
تا نگویند که ما مردم کوته نظریم
۳دل فکنده است در این آتش سودا ما را
وه که از دست دل خویش چه خونین جگریم
۴عشق رنجیست که تدبیر نمیدانیمش
وصل گنجیست که ما ره به سرش مینبریم
۵جان ما وعدهٔ وصلست نه این روح مجاز
تو مپندار که ما زنده بدین مختصریم
۶آه و فریاد که از دست بشد کار عبید
یار آن نیست که گوید غم کارش بخوریم
۷