ای تُرک! چشم مستت بیمار خانهٔ دل
زلف تو دام جانها، خال تو دانهٔ دل
۱آن جا که ترک چشمت شست جفا گشاید
تیر بلا نیاید جز بر نشانهٔ دل
۲خونابهٔ سرشکم ریزند مردم چشم
از آستانهٔ تو تا آسمانهٔ دل
۳دل اوفتاده عاجز، بر آستانهٔ تو
تا عاجز اوفتادم بر آستانهٔ دل
۴دارد عبید مسکین دائم هوای عشقت
هم در میانهٔ جان هم در میانهٔ دل
۵