دوش عقلم هوس وصل تو شیدا میکرد
دلم آتشکده و دیده چو دریا میکرد
۱نقش رخسار تو پیرامن چشمم میگشت
صبر و هوش من دلسوخته یغما میکرد
۲شعلهٔ شوق تو هر لحظه درونم میسوخت
دود سودای توام قصد سویدا میکرد
۳نه کسی حال من سوخته دل میپرسید
نه کسی درد من خسته مداوا میکرد
۴پیش سلطان خیال تو مرا غم میکشت
خدمتش تن زده از دور تماشا میکرد
۵دست برداشته تا وقت سحر خاطر من
از خدا دولت وصل تو تمنا میکرد
۶هردم از غصهٔ هجران تو میمرد عبید
باز امید وصال تواش احیا میکرد
۷