دل همان به که گرفتار هوائی باشد
سر همان به که نثار کف پائی باشد
۱هجر خوش باشد اگر چشم توان داشت وصال
درد سهلست اگر امید دوائی باشد
۲دامن یار به دست آر و ره میکده گیر
نشناس اینکه به از میکده جائی باشد
۳هوس خانقهم نیست که بیزارم از آن
بوریائی که در او بوی ریائی باشد
۴صوفی صافی در مذهب ما دانی کیست
آن که با بادهٔ صافیش صفائی باشد
۵پیر میخانهام از خانه برون کرد مگر
ننگ دارد که در آن کوچه گدائی باشد
۶چه کند گر نکشد محنت و خواری چو عبید
هر که را دل متعلق به هوائی باشد
۷