ناگاه هوش و صبر من آن دلربا ببرد
چشمش به یک کرشمه دل از دست ما ببرد
۱بنمود روی خوب و خجل کرد ماه را
بگشاد زلف و رونق مشگ ختا ببرد
۲تاراج کرد دین و دل از دست عاشقان
سلطان نگر که مایهٔ مشتی گدا ببرد
۳جان و دلی که بود مرا چون به پیش او
قدری نداشت هیچ ندانم چرا ببرد
۴میداد عقل دردسری پیش از این کنون
عشقش درآمد از درم آن ماجرا ببرد
۵سودای زلف او همه کس میپزد ولی
این دولت از میانه نسیم صبا ببرد
۶گفتیم حال عجز عبید از برای او
نگرفت هیچ در وی و باد هوا ببرد
۷