بدین صفت سر و چشمی و قد و بالایی
کسی ندید و نشان کس نمیدهد جایی
۱چنین شکوفه نخندد به هیچ بستانی
چنین بهار نیاید به هیچ صحرائی
۲ز شست زلف تو هر حلقهای و آشوبی
ز چشم مست تو هر گوشهای و غوغائی
۳کجا ز حال پریشان ما خبر دارد
کسی که با سر زلفش نپخت سودائی
۴ز شوق پرتو رویت که شمع انجمن است
مرا ز غیر چو پروانه نیست پروایی
۵خیال وصل، تمنا کنم همی در خواب
چه دلپذیر خیالی چه خوش تمنائی
۶خرد به ترک توام رای زد ولیک عبید
خلافِ پیش تو مردن نمیزند رایی
۷