مرا دلیست ره عافیت رها کرده
وجود خود هدف ناوک بلا کرده
۱ز جور چرخ ستم دیده و رضا داده
ز خوی یار جفا دیده و وفا کرده
۲به کار خویش فرو رفته مبتلا گشته
به درد عشق مرا نیز مبتلا کرده
۳هر آنچه داشته از عقل و دانش و دل و دین
ز دست داده و سر در سر هوی کرده
۴گهی ز بیخردی آبروی خود برده
گهی ز بیخبری قصد جان ما کرده
۵به قول و عهد بتان غرّه گشته وز سر جهل
خیال باطل و اندیشهٔ خطا کرده
۶عبید را به فریبی فکنده از مسکن
ز دوستان و عزیزان خود جدا کرده
۷