منم اسیر و پریشان ز یار خود محروم
غریب شهر کسان و ز دیار خود محروم
۱به درد و رنج فرومانده و ز دوا نومید
نشسته در غم و از غمگسار خود محروم
۲گزیده صحبت بیگانگان و نااهلان
ز قوم و کشور و ایل و تبار خود محروم
۳ز روزگار مرا بهره نیست جز حرمان
مباد هیچکس از روزگار خود محروم
۴ز آه سینه بسوزم اگر شوم نفسی
ز سیل این مژهٔ سیل بار خود محروم
۵ز هر بدی که به من میرسد بتر زان نیست
که ماندهام ز خداوندگار خود محروم
۶امید هست عبید آنکه عاقبت نشوم
ز لطف و رحمت پروردگار خود محروم
۷