گفت با خاک، صبحگاهی باد
چون تو، کس تیرهروزگار مباد
۱تو، پریشان ما و ما ایمن
تو، گرفتار ما و ما آزاد
۲همگی کودکان مهد منند
تیر و اسفند و بهمن و مراد
۳گه روم، آسیا بگردانم
گه بخرمن و زم، زمان حصاد
۴پیک فرخندهای چو من سوی خلق
کوتوال سپهر نفرستاد
۵برگها را ز چهره شویم گرد
غنچهها را شکفته دارم و شاد
۶من فرستم بباغ، در نوروز
مژده شادی و نوید مراد
۷گاه باشد که بیخ و بن بکنم
از چنار و صنوبر و شمشاد
۸شد ز نیروی من غبار و برفت
خاک جمشید و استخوان قباد
۹گه بباغم، گهی بدامن راغ
گاه در بلخ و گاه در بغداد
۱۰تو بدینگونه بد سرشت و زبون
من چنین سرفراز و نیک نهاد
۱۱گفت، افتادگی است خصلت من
اوفتادم، زمانهام تا زاد
۱۲اندر آنجا که تیرزن گیتی است
ای خوش آنکس که تا رسید افتاد
۱۳همه، سیاح وادی عدمیم
منعم و بینوا و سفله و راد
۱۴سیل سخت است و پرتگاه مخوف
پایه سست است و خانه بی بنیاد
۱۵هر چه شاگردی زمانه کنی
نشوی آخر، ای حکیم استاد
۱۶رهروی را که دیو راهنماست
اندر انبان، چه توشه ماند و زاد
۱۷چند دل خوش کنی به هفته و ماه
چند گوئی ز آذر و خورداد
۱۸که، درین بحر فتنه غرق نگشت
که، درین چاه ژرف پا ننهاد
۱۹این معما، بفکر گفته نشد
قفل این راز را، کسی نگشاد
۲۰من و تو بندهایم و خواجه یکی است
تو و ما را هر آنچه داد، او داد
۲۱هر چه معمار معرفت کوشید
نشد آباد، این خراب آباد
۲۲چون سپید و سیه، تبه شدنی است
چه تفاوت میان اصل و نژاد
۲۳چه توان خواست از مکاید دهر
چه توان کرد، هر چه باداباد
۲۴پتک ایام، نرم سازدمان
من اگر آهنم، تو گر پولاد
۲۵نزد گرگ اجل، چه بره، چه گرگ
پیش حکم قضا، چه خاک و چه باد
۲۶