آب نالید، وقت جوشیدن
کاوخ از رنج دیگ و جور شرار
۱نه کسی میکند مرا یاری
نه رهی دارم از برای فرار
۲نه توان بود بردبار و صبور
نه فکندن توان ز پشت، این بار
۳خواری کس نخواستم هرگز
از چه رو، کرد آسمانم خوار
۴من کجا و بلای محبس دیگ
من کجا و چنین مهیب حصار
۵نشوم لحظهای ز ناله خموش
نتوانم دمی گرفت قرار
۶از چه شد بختم، این چنین وارون
از چه شد کارم، این چنین دشوار
۷از چه در راه من فتاد این سنگ
از چه در پای من شکست این خار
۸راز گفتم ولی کسی نشنید
سوختم زار و ناله کردم زار
۹هر چه بر قدر خلق افزودم
خود شدم در نتیجه بیمقدار
۱۰از من اندوخت طرف باغ، صفا
رونق از من گرفت فصل بهار
۱۱یاد باد آن دمی که میشستم
چهرهٔ گل بدامن گلزار
۱۲یاد باد آنکه مرغزار، ز من
لالهاش پود و سبزه بودش تار
۱۳رستنیها تمام طفل منند
از گل و خار سرو و بید و چنار
۱۴وقتی از کار من شماری بود
از چه بیرونم این زمان ز شمار
۱۵چرخ، سعی مرا شمرد بهیچ
دهر، کار مرا نمود انکار
۱۶من، بیک جا، دمی نمی ماندم
ماندم اکنون چو نقش بر دیوار
۱۷من که بودم پزشک بیماران
آخر کار، خود شدم بیمار
۱۸من که هر رنگ شستم، از چه گرفت
روشن آئینهٔ دلم زنگار
۱۹نه صفائیم ماند در خاطر
نه فروغیم ماند بر رخسار
۲۰آتشم همنشین و دود ندیم
شعلهام همدم و شرارم یار
۲۱زین چنین روز، داشت باید ننگ
زین چنین کار داشت باید عار
۲۲هیچ دیدی ز کار درماند
کاردانی چو من، در آخر کار
۲۳باختم پاک تاب و جلوهٔ خویش
بسکه بر خاطرم نشست غبار
۲۴سوز ما را، کسی نگفت که چیست
رنج ما را، نخورد کس تیمار
۲۵با چنین پاکی و فروزانی
این چنینم کساد شد بازار
۲۶آخر، این آتشم بخار کند
بهوای عدم، روم ناچار
۲۷گفت آتش، از آنکه دشمن تست
طمع دوستی و لطف مدار
۲۸همنشین کسی که مست هوی ست
نشد، ای دوست، مردم هشیار
۲۹هر که در شورهزار، کشت کند
نبود از کار خویش، برخوردار
۳۰خام بودی تو خفته، زان آتش
کرد هنگام پختنت بیدار
۳۱در کنار من، از چه کردی جای
که ز دودت شود سیاه کنار
۳۲هر کجا آتش است، سوختن است
این نصیحت، بگوش جان بسپار
۳۳دهر ازین راهها زند بیحد
چرخ ازین کارها کند بسیار
۳۴نقش کار تو، چون نهان ماند
تا بود روزگار آینهدار
۳۵پردهٔ غیب را کسی نگشود
نکتهای کس نخواند زین اسرار
۳۶گرت اندیشهای ز بدنامی است
منشین با رفیق ناهموار
۳۷عاقلان از دکان مهرهفروش
نخریدند لؤلؤ شهوار
۳۸کس ز خنجر ندید، جز خستن
کس ز پیکان نخواست، جز پیکار
۳۹سالکان را چه کار با دیوان
طوطیان را چه کار با مردار
۴۰چند دعوی کنی، بکار گرای
هیچگه نیست گفته چون کردار
۴۱